شناسايي و استقلال فردي و گروهي يا به قول خود ملوچي به دنبال دموکراسي معنايي هستند. به نظر ملوچي، نمادها و مطالبات جنبش‌هاي اجتماعي به اعتباري “ماقبل سياسي” است چون ريشه در تجارب زندگي روزانه دارد، و به يک اعتبار “فراسياسي” است زيرا نيروهاي سياسي هرگز نمي‌توانند آنها را به شکل کامل باز نمايند. از اين رو جنبش‌هاي اجتماعي، ماهيتاً نمي‌توانند در فرايندهاي سياسي جذب شوند، چراکه برخوردهايي که آنها ايجاد مي‌کنند قيود نظام موجود را در هم مي‌شکند. در واقع، به اعتقاد ملوچي پيوندي سطحي ميان جنبش‌هاي اجتماعي و سياست نهادي وجود دارد، و جنبش‌ها به فراسوي نظام نهادي موجود، يعني فضاي عمومي جديدي مي‌نگرند. ملوچي، شکل گيري هويت و معناسازي را ويژگي مهمي براي جنبش‌هاي اجتماعي جديد مي‌داند؛ به طوري که، برساختن هويت جمعي مهمترين وظيفه جنبش‌هاي اجتماعي جديد است. به اعتقاد وي، “هويت جمعي چيزي نيست جز تعريفي مشترک از ميدان فرصت‌ها و محدوديت‌ها که به يک کنش جمعي عرضه مي‌شود”. در نظريات ملوچي، هويت جمعي سه بعد بنيادين دارد: 1) صورت‌بندي چارچوب‌هاي شناختي در مورد اهداف، ابزار و ميدان کنش؛ 2) فعال ساختن روابط ميان بازيگران که با هم کنش متقابل دارند؛ و 3) انجام سرمايه گذاري‌هاي عاطفي که افراد را قادر مي‌سازد خود را بشناسند (مشيرزاده، 1381: 201-203).
ملوچي سعي کرده است که برخي از ايده‌هاي سنت بسيج منابع (از قبيل ساخت فرصت‌هاي سياسي، فرايندهاي چارچوب بندي هويت، و دوره‌هاي اعتراض) را براي توضيح “چگونگي” جنبش‌هاي اجتماعي وارد نظريه اش کند. به بيان ديگر، وي بر اين نظر است که رويکرد بسيج منابع مکمل خوبي براي نظريه‌هايي جديدي است که به “چرايي” جنبش‌هاي اجتماعي مي‌پردازند. ملوچي معتقد است که برخلاف جنبش‌هاي کلاسيک، جنبش‌هاي جديد از يک کليت متحد تشکيل نمي‌شوند، بلکه مجموعه متکثري از بازيگران جمعي را در بر دارند. به عقيده ملوچي، جنبش‌هاي اجتماعي، از طريق “شبکه‌هاي شناور نامحسوس” شکل مي‌گيرند که بوسيله آنها تجربيات زندگي منتقل مي‌شوند، تجربيات جديدي خلق مي‌گردند و هويت‌هاي جمعي در زندگي روزمره ساخته مي‌شوند. در نگرش او با توجه به اينکه موجوديت جنبش‌ها بصورت اقدامات غيردائمي و عضويت شناور و غير ثابت شکل گرفته و به اين طريق قدرتشان را کسب و حفظ مي‌نمايند، آنها نسبتاً به ندرت به عنوان يک پديده کاملاً مرئي و آشکار ظاهر مي‌گردند (نش، 1380: 168-171). وي بيان مي‌دارد كه: “جنبش ها، رويدادهاي اضطراري تصادفي در زندگي اجتماعي مستقر بر كناره‌هاي نهادهاي بزرگ نيستند، عناصر مازاد نظم اجتماعي هم نيستند؛ بلكه در جوامع پيچيده، جنبش‌ها يك واقعيت هميشگي و ابدي‌اند. آنها ممكن است كم و بيش آشكار باشند و ممكن است در قالب چرخه‌هاي بسيج سياسي ظهور كنند، اما موجوديت آنها و تاثير آنها بر روابط اجتماعي گذرا و پراكنده نيست” (ملوچي، 1387: 141). در واقع، از نظر ملوچي جنبش‌ها در ميان طيفي از فعاليت آشکار (بسيج و اعتراض عمومي) تا دوره‌هاي نهفتگي در نوسان هستند. در اين دوره‌هاي نهفتگي، جنبش متوقف نمي‌شود، بلکه فعاليت‌هاي مربوط به تفکر دروني و تحول فکري حاکم هستند (دلاپورتا و دياني، 1383: 38). به بيان ديگر، وي معتقد است كه عملكرد جنبش‌هاي اجتماعي از يك الگوي دو وضعيتي تبعيت مي‌كند. ملوچي اين الگو را بدين صورت شرح مي‌دهد:
جنبش‌هاي معاصر يك الگوي عملكرد دو وضعيتي را به نمايش مي‌گذارند: وضع عادي، شبكه‌اي از گروه‌هاي كوچك پنهان در زندگي روزمره است كه خواهان مداخله شخصي در ابداع و آزمايش الگوهاي فرهنگي اند. اين شبكه‌ها فقط در ارتباط با مسائل خاصي آشكار مي‌شوند.
الگوي دو قطبي به وضوح نشان مي‌دهد كه پنهان بودن و آشكار بودن، كارويژه‌هاي متفاوتي دارند و اين كارويژه‌ها با يكديگر ارتباط متقابل دارند. پنهان بودن، تجربه مستقيم الگوهاي نوين فرهنگي را امكان پذير مي‌سازد، و با تكوين معاني و توليد رمزهاي جديد، تغيير را تشويق و تسهيل مي‌كند. برونداد فرهنگي آن غالباً فشارهاي فرهنگي رايج را به چالش مي‌طلبد. پنهان بودن، نوعي آزمايشگاه زيرزميني براي ستيزه‌جويي و نوآوري است. اما وقتي گروه‌هاي كوچك به عرصه جامعه مي‌آيند، هدف آنها رويارويي با اقتدار سياسي در برخي حوزه‌هاي خاص است. بسيج، يك كارويژه نمادين چندلايه دارد. بسيج، عليه منطق رايج سياست‌گذاري عمومي به مخالفت بر مي‌خيزد. همزمان، جنبش همچون رسانه‌اي عمل مي‌كند كه پيوند بين يك معضل و منطق حاكم بر نظام را براي بقيه جامعه آشكار مي‌سازد. بسيج، اعلام مي‌كند كه الگوهاي فرهنگي بديل نيز وجود دارد، بويژه الگوهايي كه كنش جمعي جنبش اجتماعي ارانه مي‌كند و به اجرا در مي‌آورد. بسيج، هسته اصلي ابتكار فرهنگي، خواسته‌هاي ستيزه جويانه، و ساير سطوح را كه در بر گيرنده كنش جمعي هستند، متحد مي‌كند. اين دو قطب با يكديگر پيوند متقابل دارند. پنهان بودن (دوره كمون جنبش) امكان اقدام را آشكار مي‌كند، زيرا منابع همبستگي و انسجام مورد نياز كنش را تامين مي‌كند و چارچوب فرهنگي لازم براي بسيج اجتماعي را فراهم مي‌آورد. كنش آشكار جنبش، شبكه‌هاي مخفي را تقويت مي‌كند، بر استحكام آن مي‌افزايد، گروه‌هاي فرعي ديگر مي‌آفريند، و هواداران جديدي را به عضويت خود در مي‌آورد. بسيج، نهادينه شدن عناصر جنبي در جنبش و نهادينه شدن نخبگان جديد كه در اين حوزه شكل گرفته‌اند را تشويق مي‌كند (ملوچي، 1387: 153-154).
مانوئل کاستلز:
کاستلز تحت تاثير آلن تورن به موضوع جنبش‌هاي اجتماعي مي‌پردازد. به اعتقاد وي، جنبش‌هاي اجتماعي کنش‌هاي جمعي هدفداري هستند که پيامدهاي آنها، چه در پيروزي و چه در شکست، ارزش‌ها و نهادهاي جامعه را دگرگون مي‌سازد. در واقع، کاستلز نيز جنبش‌هاي اجتماعي را کارگزاران تغيير اجتماعي (خوب يا بد) مي‌داند دو ويژگي عمده را در ارتباط با جنبش‌هاي اجتماعي برجسته مي‌سازند. اولين خصوصيت، توانايي معناسازي و برساختن هويت در درون جنبش‌هاي اجتماعي است. دومين خصوصيت، زمينه تاريخي و شبکه اجتماعي است که کنشگران جنبش در آن به سر مي‌برند. کاستلز بر اين نظر است که هويت، امري است که توسط کنشگران و بصورتي جمعي ساخته مي‌شود. وي سه صورت و منشاء برساختن هويت را از هم متمايز مي‌کند: 1) هويت مشروعيت بخش: اين نوع هويت توسط نهادهاي غالب جامعه ايجاد مي‌شود تا سلطه آنها را بر کنشگران اجتماعي گسترش دهد و عقلاني کند. 2) هويت مقاومت: اين هويت به دست کنشگراني ايجاد مي‌شود که در اوضاع و احوال يا شرايطي قرار دارند که از طرف منطق سلطه بي ارزش دانسته مي‌شود، يا داغ ننگ بر آن زده مي‌شود. 3) هويت برنامه دار: هنگامي که کنشگران اجتماعي با استفاده از هرگونه مواد و مصالح فرهنگي قابل دسترسي هويت جديدي مي‌سازند که موقعيت آنان را در جامعه از نو تعريف مي‌کند و به اين ترتيب در پي تغيير شکل کل ساخت اجتماعي هستند، اين نوع هويت تحقق مي‌يابد. کاستلز، مفهوم سازي نوع سوم هويت را از آلن تورن اقتباس کرده است و معتقد است که فرايند ساختن هويت برنامه دار به ايجاد سوژه (فاعل) مي‌انجامد. وي معتقد است، اگر جنبش‌هاي قديمي از بطن جامعه مدني (هويت مشروعيت بخش) بوجود مي‌آمدند؛ در جامعه شبکه‌اي، جنبش‌هاي اجتماعي بر پايه هويت مقاومت جماعت گرايانه شکل مي‌گيرند. به اعتقاد کاستلز، مصداق بارز هويت برنامه دار را مي‌توان در جنبش فمنيستي جستجو کرد (کاستلز، 1384: 20-29).
رويكردهاي نظري در مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي
دسته بندي مختلفي از نظريات مطرح در رويكردهاي نظري موجود در حوزة جنبش‌هاي اجتماعي صورت گرفته است براي كارين دي رنون اين رويكردها را به شش دسته تقسيم مي‌كند.
1ـ نئو ماركسسيم 2ـ تعامل گرايي 3ـ كاركردگرايي ساختاري و شاخه‌هاي آن 4ـ بسيج منابع 5ـ جنبش‌هاي جديد اجتماعي 6ـ جامعه شناسي كنش Renon 1993: 598) به نقل از افروغ 1380)
حميرا مشيرزاده نيز نظريه‌هاي مطرح در اين حوزه را به 2 دورة زماني (نظريه‌هاي رايج در علوم اجتماعي تا دهة 1970 و نظريه‌هاي متاخر) تقسيم بندي كرده و نظريات دورة اول را در سه گروه (نظريه‌هاي توده اي، نظريه‌هاي رفتار جمعي، نظريه‌هاي روانشناختي) و نظريه‌هاي متاخر را در سه گروه (نظريه‌هاي سازماندهي و بسيج منابع، نظريه نظام جهاني و نظريه‌هاي هويت و شناخت) جاي ميدهد. (مشيرزاده 1380)
به هر حال اغلب متفكران حوزة جنبش‌هاي اجتماعي در اين مورد با يكديگر توافق دارند كه در حال حاضر 2رويكرد پارادايم ـ غالب در حوزة جنبشهاي اجتماعي وجود دارند. رويكرد جنبشهاي جديد اجتماعي و رويكرد بسيج منابع كه به تربيت در محفل آكادميك اروپايي و انلگوساكسون رايج است.
در تقسيم بندي جنبشهاي اجتماعي به معنا آن نيست كه تمامي صاحبنظران متعلق به يك رويكرد، از نظريه و چشم انداز واحدي در مورد جنبشهاي اجتماعي برخوردارند و ثانيا اغلب محققان در پژوهشهاي خود هيچ كدام از اين رويكرد‌ها را به تنهايي براي تبيين يك جنبش‌هاي اجتماعي خاص كافي ندانسته و از مفاهيم و مفروضات نظري رويكردهاي نظري مختلف بهره مي‌گيرند. به هر صورت در در اين پايان نامه از دو نظريه ساختارهاي فرصت سياسي و نظريه بسيج منابع استفاده شده است كه در اين قسمت به شرح آنها مي‌پردازيم.
نظريه بسيج منابع :
رويكرد بسيج منابع را ميتوان زير مجموعه‌اي از نظريه گسترده تر انتخاب عقلاني به شمار آورد ويژگي اساسي اين رويكرد نظري توجه و تأكيد آن بر عقلاني بودن رفتار كنشگران اجتماعي است. مطابق اين برداشت كه منبعث از ديدگاه‌هاي فايده گرايانه مطرح در سنت فكري ليبرالسيم مي‌باشد. كنشگران اجتماعي همواره مشغول بررسي عواقب و نتايج كنش خود و محاسبة سود و زيان احتمالي ناشي از دست زدن به آن كنش مي‌باشند بدين تربيت، صاحبنظران اين رويكرد برخلاف صاحبنظران مكتب كاركردگرايي كه پيش از دهة 1970 بر حوزة نظري جنبشهاي اجتماعي حاكم بود. جنبشهاي اجتماعي را به هيچ وجه رفتارهايي انعكاسي و كنشگراني غيرعقلاني به حساب نمي‌آورند. همچنين مطابق اين ديدگاه ديگر نميتوان تمايز چنداني ميان سياست نهادينه از قيبل رقابت‌هاي حزبي و جنبش‌هاي اجتماعي قايل شد بدين معنا كه جنبش اجتماعي تداوم اشكال متعارف كنش سياسي فرض مي‌شود كه بازيگران درگير آنها به شيوه‌اي منطقي به دنبال كسب منابع خويش اند. بدين ترتيب جنبش‌ها نيز بخشي از فرايند و جريان طبيعي سياست‌اند. سوال اصلي مطرح در اين رويكرد آن است كه بسيج در چه مواقعي شكل مي‌گيرد؟ پاسخ به اين سوال از آنجا اهميت دارد كه عليرغم عمل كردن كنشگران در همه جا و هميشه بر طبق مفروضات اين نظريه كنش جمعي و بسيج پديد‌هاي دائمي و فراگير نيست. به عبارت ديگر با وجود اينكه كمابيش همة انسانها همواره با وضعيت مطلوب زندگي خود احساس فاصله مي‌كنند چرا تنها در برخي مواقع اين بدنبال دستيابي به منابع خود از طريق كنش جمعي بر مي‌آيند و چرا عليرغم تعارض دائمي منابع كنشگران بسيج امري دائمي نيست؟
در پاسخ به اين سوال است كه نظريه پردازان اين رويكرد بحث منافع را مطرح مي‌سازند. برغم آنها جنبشهاي اجتماعي بسيجي هدفمند است كه در زمان موجود بودن منابع لازم براي آن اعم از منابع مادي و نمادين، امكان تحقيق مي‌يابد. جنبشهاي اجتماعي بدون منابع قابل توجه شامل پول، نيروي انساني، تسهيلات اداري، دفتري، تجهيزات ارتباطاتي، دسترسي به رسانه‌هاي گروهي و يك تصوير مردمي مثبت، نمي‌توانند به توفيق برسند و حتي در سطحي جدي شكل بگيرند. ظهور افول جنبشها وابسته به توان آنها براي جذب منابع و بسيج كردن افراد و شكل دادن به ائتلاف است. (Mccionnis and plummer 1997: 457 به نقل از مشيرزاده 1381: 143)
كوهن 1985

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید