مداوم از اشکال گوناگون اعتراض، حول موضوعات منازعه آميز بسيج مي‌شوند” (Diani, 1992: 11).
در مجموع، با پذيرفتن اينکه واژة جنبش اجتماعي معطوف به مجموعه‌اي از پديده‌هاي اجتماعي مشابه است که قابل تقليل به مفهومي ديگر نيست، زمينه اصلي نظريه پردازي در خصوص جنبش‌هاي اجتماعي فراهم مي‌شود.
براساس يک طبقه بندي ترکيبي مي‌توان جنبش‌هاي اجتماعي را در قالب سه رويکرد کلي دسته بندي نمود. معيار تفکيک اين ديدگاه ها، تفاوت و تشابه در توجه به “فضاي عمل و ماهيت دروني” جنبش است. در نخستين دسته، نظريه‌هايي که جنبش اجتماعي را به مثابه رفتاري احساسي و ناشي از فشارهاي محيطي بررسي مي‌کنند، تحتِ عنوان “رويکرد رفتار جمعي” طبقه بندي مي‌شوند. در دسته دوم، نظريه‌هايي که ماهيتِ جنبش‌هاي اجتماعي را نهايتاً فرايندي سياسي قلمداد مي‌کنند و عقلانيت موجود در سازمان‌هاي جنبش را مورد توجه قرار مي‌دهد، ذيلِ نام “رويکرد نهادي” جاي مي‌گيرند. و در دسته آخر، نظريه‌هايي قرار دارند که ماهيت اساسي جنبش‌هاي اجتماعي را برخاسته از هويت‌هاي موجود در جامعه مدني مي‌دانند و هدف اين جنبش‌ها را نيز تغيير جامعه مدني اعلام مي‌کنند؛ اين دسته با عنوان “رويکرد جامعه مدني” مشخص شده است. در ادامه به برخي از نظريه‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي در قالب طبقه بندي فوق، اشاره مي‌شود:
دسته نخست: نظريه پردازان مطرح در رويکرد رفتار جمعي
مجموعة نظريه‌هاي روانشناختي، نظريه‌هاي رفتارگرايانه، و نظريه‌هاي جامعه توده‌اي در اين دسته جاي مي‌گيرند. با وجود تفاوت‌هايي که در مفهوم بندي‌ها و قالب بندي‌هاي نظري اين سه رهيافت وجود دارد، فصل مشترک تمام اين نظريه ها، توجه به سطح خُردِ تحليل، ويژگي‌هاي احساسي (غير عقلاني) کنش، و تلقي از جامعه به عنوان مجموعه‌اي از افراد است. غلبه رفتارگرايي بر علوم اجتماعي در امريکا، زمينه مناسبي را براي طرح نظريه‌هاي روانشناختي در اين کشور فراهم کرد، تا جايي که حتي نظريه پردازاني که متاثر از آثار کارکردگرايان بودند نيز، در تحليل جنبش ها، “رفتار” را به عنوان مفهومي کليدي مورد توجه قرار دادند. نظريه‌هاي مربوط به جامعه توده‌اي نيز، اگرچه بيشتر بر بستر اجتماعي اروپا متکي بودند، باز هم توجه به خصوصيات فردي (مانند هويت اتميزه) را مدنظر داشتند. به عبارت ديگر، در رفتارگرايي، بر نقشِ هنجارها و ارزش‌هاي فردي تاکيد مي‌شود؛ در جامعه توده اي، بر احساس بيگانگي و اضطراب ناشي از ذره‌اي شدن اجتماعي تمرکز وجود دارد؛ و در سرخوردگي محروميت نسبي، تاکيد بر وضعيت رواني افراد است. که هر سه اين رهيافت‌ها را مي‌توان حول محور مشترکي دسته بندي کرد.
جين کوهن، سه رهيافتِ فوق را ذيلِ “پارادايم رفتار جمعي” قرار مي‌دهد و به بررسي پيش فرض‌هاي مشترک نظري آنها مي‌پردازد. از نظر وي، “جانبداري ضمني به سمت تلقي رفتار جمعي به منزله پاسخي غير عقلاني يا خردگريزانه به تغيير” وجه اشتراک نهايي اين نظريه‌ها است (به نقل از مشيرزاده، 1381: 131). در واقع، نظريه‌هايي که در اين طبقه جاي دارند، پديده‌هاي جمعي را به رفتارهاي فردي فرو مي‌کاهند و جنبش‌هاي اجتماعي را تجلي احساس محروميتي مي‌دانند که افراد با احساسات پرخاشگرانه از خود بروز مي‌دهند. به بيان ديگر، بر اساس تحليل‌هاي اين مجموعه از نظريه ها، جنبش‌هاي اجتماعي زماني پديد مي‌آيند که يک احساس نارضايتي فراگير شود و نهادهايي که از انعطاف پذيري کافي برخوردار نيستند نتوانند به اين احساس فراگير پاسخ گويند. جامعه شناسي جنبش‌هاي اجتماعي، بسياري از شناخت‌هايش را مرهونِ پژوهشگران رويکرد رفتار جمعي است. براي اولين بار در اين رويکرد، جنبش‌هاي اجتماعي به عنوان اقدامات معنادار و هويت ساز تعريف گرديدند. تاکيد بر پژوهش تجربي با استفاده از تکنيک‌هاي جديد از قبيل روش‌هاي ميداني نيز توسط نظريه پردازان اين رويکرد بسط يافت (دلاپورتا، 1383: 20). پژوهشگران رويکرد رفتار جمعي، بيشتر به پديده‌هايي مانند ازدحامات، اضطراب ها، و مدها توجه داشتند. اين موضوع دو پيامد داشت: از يک طرف هرچند بسياري پژوهشگران رويکرد رفتارجمعي، جنبش‌ها را پديده‌هاي معناداري تعريف کردند اما توجه آنها بيشتر به پويش‌هاي غير قابل انتظار (واکنش‌هاي احساسي) معطوف بود تا به استراتژي‌هاي سازماني آگاهانه يا بطور کلي تر، استراتژي‌هايي که به وسيله بازيگران طراحي شده اند. از طرف ديگر آنها با تمرکز بر تحليل تجربي رفتار، غالباً در حد توصيف (هر چند مفصل) واقعيت محدود مي‌شدند و به ريشه‌هاي ساختاري منازعات که بعداً در جنبش‌هاي خاصي ظاهر شدند، توجه زيادي نمي‌نمودند (دلاپورتا، 1383، 21).
گوستاو لوبون:
وي از نخستين نظريه پردازان تاثيرگذار بر ادبيات جنبش‌هاي اجتماعي به شمار مي‌آيد که در سال 1895 اثر خود را در مورد روانشناسي توده ها، غوغاي انقلابي و هيجان جمعي نوشت. لوبون بر آن بود که افراد در گروه‌هاي بزرگ، کنشي متفاوت از کنش‌هاي فردي خود در شرايط انفرادي يا در داخل گروه‌هاي اجتماعي کوچکتر از خود نشان مي‌دهند. در کل، جماعت، فرد فرهيخته را به يک “وحشي”، موجودي خشن و تحت تاثير غريزه تبديل مي‌کند و بنابراين کنش جماعت، کنشي غير عقلاني و احساساتي است. در انديشه لوبون، قدرت تفکر و قدرت عمل جمعي رابطه‌اي معکوس دارند. انتقادات زيادي بر انديشه‌هاي لوبون وارد است. وي بيش از حد بر جنبه غير عقلاني جنبش‌هاي اجتماعي تاکيد داشت، در حاليکه عقلانيت در جنبش ها، مفهومي بسيار نسبي است. شواهد تجربي از جنبش‌هاي مختلف (از فتح باستيل که مورد توجه خود لوبون بود تا شورش‌هاي سده بيستم) نشان مي‌دهد که افراد شرکت کننده در آنها از اوباش يا اراذل نبوده‌اند و دست زدن به خشونت نيز گاه کاملاً با محاسبه قبلي بوده است (مشيرزاده، 1381: 37).

نيل اسملسر:
اسملسر با ديدي کارکردگرايانه و متاثر از پارسونز به بررسي “رفتار جمعي” مي‌پردازد. وي رفتار جمعي را شامل موارد زير مي‌داند: 1) واکنش وحشت زده، 2) واکنش ديوانه وار، 3) فوران خصومت، 4) جنبش معطوف به هنجار، و 5) جنبش معطوف به ارزش. به نظر او، سه کنش نخست، فوران يا انفجار جمعي هستند و دو مورد آخر جنبش‌هاي جمعي محسوب مي‌شوند (مشيرزاده، 1381: 88). اسملسر، شش شرط پيدايش براي جنبش‌هاي جمعي در نظر دارد: ابتدا “زمينه ساختاري” که شرايط مشوق يا مانع جنبش است؛ دوم “فشار ساختاري” ناشي از تنش‌ها و تعارضات اجتماعي؛ سوم “باورهاي تعميم يافته” که همان ايدئولوژي نيروهاي جنبش است؛ چهارم “عوامل شتاب دهنده” مانند حوادث و رويدادها؛ پنجم “گروه‌هاي هماهنگ” يعني سازماندهي و وسايل ارتباطي و رهبري جنبش؛ و در پايان “عملکرد کنترل اجتماعي” که پاسخ قدرت حاکم سياسي در برابر جنبش است. اين شرايط ششگانه بنظر اسملسر مراحل متوالي شکل گيري جنبش اجتماعي هستند که تکميل هر مرحله شرط وقوع مرحله بعد است (مشيرزاده، 1381: 89-92). اسملسر همانند ديگر نظريه پردازان پيرو پارسونز، در واقع جنبش اجتماعي را نشانه بحران يا نوعي کژکارکردي سيستم مي‌داند. منتقدان وي معتقدند که نظريه وي بيش از حد بر عناصر غيرعقلاني و آثار همگن کننده باورهاي تعميم يافته تاکيد دارد و نگرشي “واکنشي” از جنبش را در خود دارد که نمي‌تواند خصلت فعالانه و ايجابي جنبش‌هاي اجتماعي را تبيين کند (دلاپورتا و دياني، 1383: 17).
جيمز ديويس: نظريه ديويس با عنوان “توقعات فزاينده” از شکاف بوجود آمده بين توقعات مردم با واقعيت‌هاي عيني جامعه بحث مي‌کند و منشأ اعتراض را رشد سريع‌تر انتظارات نسبت به فرصت‌هاي واقعي مي‌داند. وي تحت تاثير آراء توکويل و سوروکين، سرخوردگي انسان‌ها در ارضا نيازهاي‌شان را عامل اصلي اعتراض مي‌داند. به عقيده وي، ميان انتظارات و واقعيت هميشه شکاف اندکي هست. اما وقتي بطور ناگهاني به دلايلي روند رشد واقعيت نه تنها متوقف که معکوس گردد، و انتظارات همچنان روند صعودي خود را ادامه دهند، فاصله ميان اين دو به حدي مي‌رسد که امکان وقوع جنبش‌هاي اجتماعي و انقلاب فراهم مي‌شود (مشيرزاده، 1381: 120). انتقاد عمده‌اي که بر نظريه ديويس وارد است، اين است که ميزاني از نارضايتي همواره در هر جامعه‌اي وجود دارد، اما صرفِ وجود نارضايتي نمي‌تواند کنش جمعي مردم را توضيح دهد. از ديگر سو، مبناي اين نظريه بر رفتار فردي است، اما ديويس قصد دارد رفتار فردي را به اعتراض جمعي تعميم دهد. رابرت تدگر: رابرت گر با نظريه “محروميت نسبي” سعي نمود برخي ايرادات وارد بر مباحث ديويس را بر طرف سازد. از مفاهيم اصلي وي در ارتباط با محروميت نسبي، مسئله خشونت است. گر بر آن است که محروميت نسبي به سرخوردگي و سرخوردگي به خشم منجر مي‌شود که خود مي‌تواند به رفتار خشونت آميز منتهي گردد. منظور از محروميت نسبي، تصور ذهني اختلاف ميان انتظارات ارزشي کنشگران و توانايي‌هاي ارزشي ظاهري در محيط آنها است. گر به سه نوع محروميت اشاره مي‌کند: 1) محروميت ناشي از افول يا نزولي: ثابت ماندن نسبي انتظارات ارزشي و زوال توانايي‌هاي ارزشي؛ 2) محروميت ناشي از رشد خواست‌ها: ايستايي نسبي توانايي‌ها و افزايش شديد انتظارات؛ و 3) محروميت پيش رونده: افزايش اساسي و همزمان در انتظارات و کاهش در توانايي‌ها. از نظر وي اين سه نوع محروميت مي‌توانند عوامل علي يا زمينه‌ساز خشونت باشند. انتقاد اصلي که بر نظريه گر وارد است، رويکرد فردگرايانه در تحليل رفتارهاي جمعي است. در نظريه وي، افراد، واحدهاي رفتاري مستقل و مجزا تلقي مي‌شوند و در نتيجه به نقش کنش‌هاي جمعي در تشديد يا کاهش احساس سرخوردگي توجهي نمي‌شود (مشيرزاده، 1381: 129).

هانا آرنت و کورن‌هازر:
يکي از مفاهيم اصلي که بعد از جنگ جهاني دوم براي تحليل جنبش‌هاي اجتماعي بکار گرفته شد، مفهوم “جامعه تدوه‌اي” بود. کورن‌هازر، گاسفيلد و هانا آرنت از نظريه پردازان اصلي اين رويکرد هستند (مشيرزاده، 1381: 55). طرفداران اين ديدگاه برآنند که نهادها و گروه‌هاي سنتي در جامعه صنعتي کنترل خود را بر رفتارهاي افراد از دست داده اند. تضعيف پيوندهاي گروه‌هاي اوليه مانند خانواده، عشيره، محله و غيره، و ويژگي غير شخصي سازمان‌هاي وسيع مانند بوروکراسي ها، انسان‌ها را به اشخاصي از خود بيگانه و اتميزه تبديل مي‌کند. آرنت، عنوانِ کلي جنبش‌هاي توتاليتر را براي جنبش‌هاي برخاسته از جوامع توده‌اي بکار مي‌برد. از نظر وي، توده‌اي شدن جامعه، نتيجه ويراني ساختار طبقاتي و قشربندي‌هاي اجتماعي است. در نتيجه اين ويراني، ايستارهاي سنتي گسسته مي‌شود و در يک دوره گذار، افراد هويتي ذره‌اي بدست مي‌آورند. هويت ذره‌اي، زمينه‌اي مناسب براي فعاليت در جنبشي توتاليتر را فراهم مي‌آورد. البته آرنت به روشني مشخص نمي‌سازد که منظورش از نظامِ طبقاتي فروپاشيده چيست. کورن‌هازر، نيز در تحليلي مشابه تحليل آرنت بر آن است که جامعه توده اي، جامعه‌اي فاقد تنوع و فرهنگ‌هاي محلي متفاوت است. او شرايطي را که نخبگان در آن شرايط، به سهولت تحت تاثير توده‌ها قرار مي‌گيرند و توده‌ها به آساني از سوي نخبگان بسيج مي‌شوند، ويژگي اصلي جامعه توده‌اي مي‌داند. کورن‌هازر در تبيين شرايط ايجاد جامعه توده‌اي بر فقدان يا نادر بودن گروه‌هاي واسط مستقل ميان دولت و خانواده تاکيد دارد. در واقع، به عقيده وي نبود جامعه مدني مستحکم منجر به توده‌اي شدن جامعه مي‌شود. نقد اصلي بر بحثِ کورنهازر، رويکرد نخبه گرايانه وي در تحليل است.
هربرت بلومر:
بلومر در مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي نقطه عزيمت خود را “رفتار جمعي” قرار مي‌دهد و آن را در معنايي وسيع، فعاليتي گروهي همراه با نوعي تقسيم کار تلقي مي‌کند که به علت فهم و انتظارات مشترک انسان‌ها در ميان آنها شکل

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید